مسافرت مامانی
سلام کوچولوهای من . خوبید فسقلی های مامان ؟ مامانی که اصلا خوب نیست . با بابایی دعوام شده و دو روزه قهریم . باورتون نمیشه حتی یک کلمه هم باهاش حرف نزدم . همیشه توی دعواهامون مامانی پیش قدم می شد و با بابایی حرف می زد ولی این بار خیلی ازش دلخورم . حتی یک کلمه هم باهاش حرف نزدم . براش شام و ناهارش رو حاضر کردم ولی بدون حرف . خیلی سخته ولی نمی تونم ! خیلی دلخورم ، خیلی .
هفته دیگه کارخونه تعطیله ، تعطیلات تابستونی . مامانی می خواد بره شمال ، البته اگه بابایی دوباره نیفته سر لجبازی . اونقدر خسته م که حوصله هیچی رو ندارم . فقط می خوام برم . برم و یه مدت توی این شهر مزخرف نباشم . دلم واسه خونواده م ، شهرم ، دریا تنگ شده . می خوام برم و ساعتها لب دریا بشینم و به هیچی فکر نکنم . یا شایدم به همه چیز فکر کنم . دلم می خواد برم جنگل آب پری ، همون جایی که وقتی بابایی واسه اولین بار اومد شمال دیدن من ، با همدیگه رفتیم . وای که چقدر عالی بود . هوای ابری ، نم نم بارون ، هوای پاییزی ....
مراقب خودتون باشید نی نی های من و آماده باشید تا بریم سفر . ببرمتون لب دریا . مایو تنتون کنم ، برید توی آب و حسابی آب بازی کنید . دوستتون دارم ناناز های مامان .٣٠/٤/٩٠

مسافرت مامانی
