قصه وبلاگ
سلام گلهای مامان . سلام به روی ماهتون . خوبید کوچولوهای من ؟
میخوام امروز قصه درست شدن این وبلاگ رو براتون تعریف کنم . حاضرید ؟ بیاین بشینین کنار مامانی ، سرتون رو بذارین روی زانوهام و به قصه گوش بدید .
پارسال روز تولد بابایی علاوه بر کادوی تولدش خبر پدر شدنش رو هم بهش دادم . بقدری خوشحال شد که نگو! بغلم کرد ، بوسیدم ، و مرتب ازم تشکر می کرد بخاطر خبر خوبی که بهش دادم . دوران بارداری مامانی شروع شد . تا چهار ماه حال مامانی خیلی بد بود . دیگه نمی تونستم مرتب بیام سرکار ، توی خونه هم که بودم هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم ، نه نظافت خونه ، نه غذا پختن ، همه کارها به دوش بابایی بود، کسی هم نبود که به دادمون برسه ! وقتی مامان بزرگ اینا اومدن کرمانشاه منم باهاشون رفتم بابلسر ، یه ماه اونجا بودم و وقتی برگشتم اوضاع جسمی م بهتر شده بود . و می تونستم به کارهام برسم . همه چیز خیلی خوب بود . مخصوصا بابایی هم تصمیم گرفته بود حجم کاریش رو کم کنه و دیگه پایانه نره . فکر می کردم خوشبختی م کامل شده ! علاوه بر ماشین قبلی و رنو مامانی ، یه ماشین جدید هم خریده بودیم . روز ششم عید بود که مامانی با ماشین جدید تصادف کرد و ماشین داغون شد . چند روز بعد هم یعنی 22 فروردین 90 گل پسرمون رو ، داداشتون رو از دست دادیم . زود به دنیا اومد ، هفته بیست و دوم ، اسمش بهداد بود و چقدر دوستش داشتیم و منظر اومدنش بودیم . می خواست بیاد تا خوشبختی مون کامل بشه . ولی نشد !
روزهای خیلی بدی بود . چه حرفها و طعنه ها که مامانی نشنیدم . چه اتفاقهای بدی که بعدش نیفتاد ! هنوزم جای خالیش آزارم میده .وقتی فهمیدم دارم مامان میشم میخواستم یه وبلاگ داشته باشم تا واسه داداشتون بنویسم ولی نوشتن توی دفتر رو ترجیح دادم . هنوزم براش می نویسم . حالا همه برام دعا می کنن که خدا یه دو قلو بهم بده . از همون بیمارستان دعاهاشون شروع شد . همکارهای مامانی هم دعا می کنن که دوقلو داشته باشم . و همین شد که تصمیم گرفتم این وبلاگ رو برای شما کوچولوهای مامانی درست کنم و باهاتون حرف بزنم تا به دنیا بیاین و آرزوی مامانی رو به واقعیت تبدیل کنید . بی نهایت دوستتون دارم . ٥/٤/٩٠
.gif)

قصه وبلاگ
