فسقلی های مامان

قصه وبلاگ

1390/5/10 12:28
نویسنده : سمیه مهدی جو
108 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گلهای مامان . سلام به روی ماهتون . خوبید کوچولوهای من ؟

میخوام امروز قصه درست شدن این وبلاگ رو براتون تعریف کنم . حاضرید ؟ بیاین بشینین کنار مامانی ، سرتون رو بذارین روی زانوهام و به قصه گوش بدید .

پارسال روز تولد بابایی علاوه بر کادوی تولدش خبر پدر شدنش رو هم بهش دادم . بقدری خوشحال شد که نگو! بغلم کرد ، بوسیدم ، و مرتب ازم تشکر می کرد بخاطر خبر خوبی که بهش دادم . دوران بارداری مامانی شروع شد . تا چهار ماه حال مامانی خیلی بد بود . دیگه نمی تونستم مرتب بیام سرکار ، توی خونه هم که بودم هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم ، نه نظافت خونه ، نه غذا پختن ، همه کارها به دوش بابایی بود، کسی هم نبود که به دادمون برسه ! وقتی مامان بزرگ اینا اومدن کرمانشاه منم باهاشون رفتم بابلسر ، یه ماه اونجا بودم و وقتی برگشتم اوضاع جسمی م بهتر شده بود . و می تونستم به کارهام برسم . همه چیز خیلی خوب بود . مخصوصا بابایی هم تصمیم گرفته بود حجم کاریش رو کم کنه و دیگه پایانه نره . فکر می کردم خوشبختی م کامل شده ! علاوه بر ماشین قبلی و رنو مامانی ، یه ماشین جدید هم خریده بودیم . روز ششم عید بود که مامانی با ماشین جدید تصادف کرد و ماشین داغون شد . چند روز بعد هم یعنی 22 فروردین 90 گل پسرمون رو ، داداشتون رو از دست دادیم . زود به دنیا اومد ، هفته بیست و دوم ، اسمش بهداد بود و چقدر دوستش داشتیم و منظر اومدنش بودیم . می خواست بیاد تا خوشبختی مون کامل بشه . ولی نشد ! 

روزهای خیلی بدی بود . چه حرفها و طعنه ها که مامانی نشنیدم . چه اتفاقهای بدی که بعدش نیفتاد ! هنوزم جای خالیش آزارم میده .وقتی فهمیدم دارم مامان میشم میخواستم یه وبلاگ داشته باشم تا واسه داداشتون بنویسم ولی نوشتن توی دفتر رو ترجیح دادم . هنوزم براش می نویسم . حالا همه برام دعا می کنن که خدا یه دو قلو بهم بده . از همون بیمارستان دعاهاشون شروع شد . همکارهای مامانی هم دعا می کنن که دوقلو داشته باشم . و همین شد که تصمیم گرفتم این وبلاگ رو برای شما کوچولوهای مامانی درست کنم و باهاتون حرف بزنم تا به دنیا بیاین و آرزوی مامانی رو به واقعیت تبدیل کنید . بی نهایت دوستتون دارم . ٥/٤/٩٠ 

niniweblog.com

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

کاکل زری یا ناز پری
5 تیر 90 11:08
الهی من قربون دل مهربون تو مامانی برم حتما خدا بهت نی نی های خوشگل میده و یه عمر بران نگه میداره. اصلا" نگران نباش. لینکت می کنم تو هم به خونه من بیا منم هنوز مامان نشدم
مدرسه مامان ها
5 تیر 90 12:49
سلام مامان مهربون منتظر خبرای خوبتون هستیم خوشحال میشیم به مدرسه ی مامان ها هم سری بزنید و از نظرات مفیدتون ما رو بهره مند کنید.
سمیه
5 تیر 90 13:30
سلام خانومی.ممنون از نظرتون.انشالله شما هم بزودی مامان بشی. راستی پدر و مادر من هم اهل لنگرود هستن و الان ساکن بابلسرن.همشهری شدیم . موفق باشی عزیزم.
سمیه
5 تیر 90 13:44
سلامو سایتتون رو دیدم. خیلی جالبه.حتما مطالعه می کنم.
مامان لنا
5 تیر 90 16:03
الهی ایشالله خدا بهت نی نی های خوشگل میده به دختر کوچولوم میگم واست دعا کنه آخه خدا جواب فرشته هارو زودی میده