فسقلی های مامان

بهداد مامان

سلام کوچولوهای مامان.سلام به دست و روی نشسته تون.پاشید فسقلی های من ! صبح شده ها . چقدر می خوابید عزیزای مامان . امروز بدجوری دلم هوای داداشتون رو کرده . دلتنگش شدم . اگه بود یه ماه دیگه به دنیا می اومد . روی ماهش رو می دیدم . صدای گریه هاش رو می شنیدم و آرومش می کردم . بغلش می کردم . می بوسیدمش . بهش شیر می دادم . براش لالایی می خوندم . قصه می گفتم ، شعر می خوندم . خدایا چرا پسرم رفت ؟ چرا بهم ندادیش ؟ دلم بدجوری گرفته . دیروز روز خوبی واسه مامانی نبود . سهامم توی بورس افت کرد . با یکی از همکارام بحثم شد . واسه امتحان ممیزی فرآیند سازه گستر هم باید بخونم . فقط قسمت باشگاهش خوب بود . آخه مامانتون به قول بابایی قهرمانه بدن...
10 مرداد 1390

قصه وبلاگ

سلام گلهای مامان . سلام به روی ماهتون . خوبید کوچولوهای من ؟ میخوام امروز قصه درست شدن این وبلاگ رو براتون تعریف کنم . حاضرید ؟ بیاین بشینین کنار مامانی ، سرتون رو بذارین روی زانوهام و به قصه گوش بدید . پارسال روز تولد بابایی علاوه بر کادوی تولدش خبر پدر شدنش رو هم بهش دادم . بقدری خوشحال شد که نگو! بغلم کرد ، بوسیدم ، و مرتب ازم تشکر می کرد بخاطر خبر خوبی که بهش دادم . دوران بارداری مامانی شروع شد . تا چهار ماه حال مامانی خیلی بد بود . دیگه نمی تونستم مرتب بیام سرکار ، توی خونه هم که بودم هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم ، نه نظافت خونه ، نه غذا پختن ، همه کارها به دوش بابایی بود، کسی هم نبود که به دادمون برسه ! وقتی مامان ب...
10 مرداد 1390

سلام فسقلی های مامان

سلام کوچولوهای من . صبح قشنگتون بخیر . مامانی الان شرکتم . این اولین حرف مادرونه با شماست . کلی حرف باهاتون دارم . دلم می خواد همه چیز رو براتون تعریف کنم . یکی یکی همه رو میگم . قول بدید بچه های خوبی باشید ، شیطونی نکنید ، و به حرفهای مامانی گوش بدید تا بتونم همه رو براتون بگم . دوستتون دارم .٤/٤/٩٠ ...
10 مرداد 1390

ناامیدی

سلام نی نی های من. دیروز رفتم آزمایش خون دادم . فکر می کردم دارم نی نی دار میشم . می دونستم توهمه ولی بازم رفتم . رفتم تا این خیال دست از سرم برداره . وقتی بابایی زنگ زد و گفت منفیه . همین جور زار زدم . اونقدر گریه کردم که نگو ، با صدای بلند . مرتب از خدا می پرسیدم چرا ؟ چرا گل پسرم رو ازم گرفته که حالا من اینقدر درمونده و بیچاره باشم . می دونم حالا واسه نی نی دار شدن مجدد زوده ولی من دیگه طاقت ندارم . اگه پسرم الان بود ، دیگه کم کم زمان به دنیا اومدنش نزدیک می شد . اونقدر حالم بده که نگو . اونقدر ظریف و شکننده شدم که حد نداره . خدایا من ناشکر نیستم فقط شکستم ، فقط خورد شدم ، فقط متلک شنیدم ، فقط قلبم شکسته . تو بزرگی ...
10 مرداد 1390

مسافرت مامانی

سلام  کوچولوهای من . خوبید فسقلی های مامان ؟ مامانی که اصلا خوب نیست . با بابایی دعوام شده و  دو روزه قهریم . باورتون نمیشه حتی یک کلمه هم باهاش حرف نزدم . همیشه توی دعواهامون مامانی پیش قدم می شد و با بابایی حرف می زد ولی این بار خیلی ازش دلخورم . حتی یک کلمه هم باهاش حرف نزدم . براش شام و ناهارش رو حاضر کردم ولی بدون حرف . خیلی سخته ولی نمی تونم ! خیلی دلخورم ، خیلی .   هفته دیگه کارخونه تعطیله ، تعطیلات تابستونی . مامانی می خواد بره شمال ، البته اگه بابایی دوباره نیفته سر لجبازی . اونقدر خسته م که حوصله هیچی رو ندارم . فقط می خوام برم . برم و یه مدت توی این شهر مزخرف نباشم . دلم واسه خونواده م ، شهرم ، دریا تنگ شده ...
10 مرداد 1390

سلام نی نی های من

سلام گل پسر مامان .سلام نازدختر مامان . خوبید جوجوهای من ؟ صبح قشنگتون بخیر . خوب خوابیدین عزیزهای دلم ؟ پا شید مامانی رفته نون تازه خریده ، تا با مربای آلبالویی که بابایی دیروز پخته بخورید . نمی دونید بابایی چه مربایی پخته ! دستپخت بابایی حرف نداره . مامانی اونقدر خواب داره که نگو . دیشب بابایی راه افتاد که بره تهران . می خواست مدارک من رو واسه گرفتن نمایندگی بیمه ایران به داداشش برسونه . یه دفعه زنگ زد و گفت ماشینش خراب شده و داره بر می گرده . مامانی هم تا ساعت 2 نصفه شب بیدار بود تا بابایی برگرده . همه ش 4 ساعت خوابیدم . الانم باید برم سراغ درس و امتحان . جمعه بیاد و تموم بشه من خیالم راحت بشه . خسته شدم . راستی پنجشنبه شب میرم ت...
10 مرداد 1390