قصه وبلاگ
سلام گلهای مامان . سلام به روی ماهتون . خوبید کوچولوهای من ؟ میخوام امروز قصه درست شدن این وبلاگ رو براتون تعریف کنم . حاضرید ؟ بیاین بشینین کنار مامانی ، سرتون رو بذارین روی زانوهام و به قصه گوش بدید . پارسال روز تولد بابایی علاوه بر کادوی تولدش خبر پدر شدنش رو هم بهش دادم . بقدری خوشحال شد که نگو! بغلم کرد ، بوسیدم ، و مرتب ازم تشکر می کرد بخاطر خبر خوبی که بهش دادم . دوران بارداری مامانی شروع شد . تا چهار ماه حال مامانی خیلی بد بود . دیگه نمی تونستم مرتب بیام سرکار ، توی خونه هم که بودم هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم ، نه نظافت خونه ، نه غذا پختن ، همه کارها به دوش بابایی بود، کسی هم نبود که به دادمون برسه ! وقتی مامان ب...
نویسنده :
سمیه مهدی جو
12:28

