فسقلی های مامان

بدون عنوان

سلام ني ني هاي من ! سلام كپل هاي ماماني . يكي يه بوس بدين به ماماني ! واي كه چقدر خوشمزه بود بوستون . شما كه مي دونيد ماماني ديوونه وار دوستتون داره ، چرا نمي يان پيشش ؟ چرا بي تابش مي كنيد ؟ نمي دونم شايد بازم بايد صبر كنم . چند روزه دوباره تموم صحنه هاي اون ماجرا دارن جلوي چشمام رژه ميرن . چند روزه كه دلم دوباره هواي بهدادم رو كرده . تا بهش فكر مي كنم اشكم بي اختيار جاري ميشه . همه ش به اين فكر مي كنم كه چقدر راحت بچه م از دستم رفت ! خيلي راحت ..... خدايا هنوزم سميه رو مي بيني ؟ هنوزم دوستش داري ؟ هنوزم مي شنويش ؟ تنهام نذار . مي دونيد جوجوهاي من ! هر كس خودش تعيين مي كنه كه چطور زندگي كنه . بد يا خوب ؟ وقتي از شرايطي نا...
21 مهر 1390

ماماني غمين !

سلام جوجوهاي من ؟ بپريد توي بغل مامان ، ميخوام محكم بغلتون كنم ، بوي بدنتون رو استشمام كنم ، بوستون كنم ، كه حسابي دلتنگم . جمعه غروب فهميدم كه زن عموتون داره ني ني دار ميشه . خيلي براش خوشحال شدم و بهش تبريك گفتم . ولي بعدش اونقدر گريه كردم و با صداي بلند زار زدم كه نگو ، گريه كردم و گله كردم به خدا ! دلم مي خواست برم بيرون ، يه هوايي بهم بخوره ، ولي وقتي بابايي اومد مشغول درست كردن دستگيره هاي در ماشين من شد و من رو نبرد بيرون ، منم توي دلم باهاش قهر كردم ، بهش هم نگفتم . بابايي رفت خوابيد ، آخه سرما خورده بود و حال نداشت . منم همون جا توي حال ، پاي تلويزيون خوابيدم . شب بابايي پا شد دنبالم مي گشت . گفت چرا اينجا خوابيدي ؟ چيزي نگفت...
17 مهر 1390

چه دير !

سلام ني ني هاي مامان . خوبيد جوجوهاي من؟با ماماني قهريد؟حق داريد ! خيلي دير اومدم . اين روزها سر ماماني خيلي شلوغه . شلوغ بد ، نه ! شلوغ خوب . كارم توي شركت زياده ف حواسم بايد به سهامم باشه ، كلاس زبانم هم دوباره شروع شده ، خونه داري هم كه هميشه هست . مي بينيد گلهاي مامي؟  ماماني كاري واسه انجام دادن داره . باور كنيد هفته پيش يه عالمه سبزي پاك كردم . به بابايي گفته بودم 5 كيلو شويد بخره تا خشك كنم . ظهر بهم زنگ زد ، گفت سمي چند تا از همكارات رو بيار خونه تا با هم سبزي پاك كنيد ، يه عالمه برات سبزي خريدم . گفتم خودم پاك مي كنم ، 5 كيلو سبزي كه چيزي نيست ! گفت ده كيلو كرفس هم برات خريدم ، نداشتيم كه ؟ يه كيلو هم خوردن خريدم تا شب سبزي ب...
12 مهر 1390

جوجوهای من

  سلام گلهای من ! یهویی دلم براتون تنگ شد ! دلم می خواد توی بغلم بگیرمتون و فشارتون بدم و بوستون کنم هزار تا . خوبید عزیز های دل من ؟ چند وقته بدجوری هوای شماها رو کردم . دلم نی نی می خواد . یاد بهدادم افتادم . مامان فداش بشه . کاش گلم بود . وای ! اشکم داره در میاد . بابایی میگه حالا واسه نی نی دار شدن دوباره زوده . نمی دونم ! شاید ترسیده . بابایی بی نهایت دوستتون داره . ولی ترجیح میده کمی صبر کنیم . نمی دونم چرا این همه بی تابم . نمی دونم . یه جمله قشنگ توی سایت بابای مهرسا خوندم براتون می نویسم : " ارزش یک احساس به شدت آن نیست ، به مدت آن است و من تو را به اندازه بودنم دوست دارم . " کاش بشه خیلی زود روی ماهتون رو ببینم ..... ٢٦...
26 شهريور 1390

نی نی های من !

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام گل دسته های مامانی . صبح تون بخیر نی نی های من . خوبید عزیزهای دل ؟ خوشید نانازهای مامان ؟ دلم براتون تنگ شده بود هزار تا ! بدون مامان خوش گذشت ؟ بابایی رو که اذیت نکردین ؟ دقیقا هجده روزه که مامانی بهتون سر نزدم . مامانی هشتم شهریور رفتم بابلسر و پانزدهم شهریور برگشتم . واسه عقد خاله مریم جونی رفته بودم . وای اگه بدونید خاله مریم چقدر ناز شده بود ! البته خودش ناز هست ولی نازتر شده بود . جای بابایی حسابی خالی بود . خاله اینا و دایی اینا هم اومده بودن . خلاصه حسابی شلوغ پلوغ شده بود و همه چیز به خیر و خوشی برگزار شد . البته ناگفته نمونه که بابایی کلی شاکی بود از ای...
20 شهريور 1390

....

سلام دلبندهای مامان، سلام جوجوهای من . صبح آفتابی تون بخیر . خوبید نی نی های من ؟ مامانی الان اونقدر عصبی هستم که نگو . با بابایی بحث کردم . سر زنگ زدن و رفتن پیش خونواده م ! دیگه خسته م . خیلی خسته ! نه می تونم باهاش حرف بزنم . نه می تونم ولش کنم و برم . دیگه نمی دونم باید چیکار کنم ؟ میگه تو نمی تونی حرف بزنی ، ولی خودش رو نمی بینه که موقع حرف زدن چه عکس العملی نشون می ده ! هر بار که باهاش حرف زدم بیشتر به این نتیجه رسیدم که حرف زدن باهاش هیچ فایده ای نداره ! من یه چیزی میگم ، و اون یه چیز دیگه می شنوه ! میگه حرف دل رو نباید نگه داشت تا هم خودت رو اذیت کنه و هم طرف مقابلت رو ! ولی نمیگه طرف مقابل تحمل شنیدن حرف مخالف رو نداره و زود جوشی م...
2 شهريور 1390

شب قدر

سلام جوجوهای من.خوبین فسقلی های مامان؟صبح قشنگتون بخیر!خوب خوابیدین شیرین های مامان؟با اینکه مامانی یک ساعت با تأخیر میاد سر کار توی ماه رمضون ، ولی هنوزم خواب داره . دیشب شب قدر بود . شب ضربت خوردن حضرت علی (ع) ، شب تقدیر و سرنوشت ، شبی که تقدیر یکساله آدم ها رقم می خوره . دیشب نتونستم بیدار بمونم ، چون امروز باید میومدم سر کار ، فردا شب بیدار می مونم و احیاء می گیرم . اونقدر حرف دارم با خدای مهربون که نمی دونم کدومش رو بگم ، چه جوری بگم ؟ صبح خانم اسدی داشت می گفت نی نی دخترخاله ش به  دنیا اومده ، دخترخاله ش تقریبا هم زمان با من باردار شده بود . وقتی گفت خودم رو زدم به نشنیدن ، بهش تبریک هم نگفتم ! می دونم . ...
29 مرداد 1390