فسقلی های مامان

چه بد !

سلام ني ني هاي من . خوبيد ؟ خوشيد؟ سلامتيد ؟ دماغتون چاقه ؟ الان توي دفتر بيمه بابايي هستم . تنهام . راستش رو بخوايد تصادف كرديم با GEN2 مون . اعصابم خورده . آقاي دلگشايي رو فرستادم پيش بابايي تا تنها نباشه . يه ماشين يه دفعه وايساد و بابايي از پشت كوبيد بهش . جلوي ماشينمون داغون شد . از وقتي اس دي رو خريديم همين طور داره بلا سرمون مياد . نمي دونم خرافاتي شدم يا نه . ولي اصلا حس جالبي نيست . ديگه نمي تونم بنويسم عزيزاي من . استرس دارم شديد . تا بعد ، يه دنيا بووووووووووووووووووووووووووووووس .  ١٦/٤/٩٠ ...
10 مرداد 1390

کوچولوها

سلام کوچولوهای من .خوبید عزیزهای دلم . دلتون واسه مامانی تنگ نشده بود ؟ من که دلم یه ذره شده بود براتون . بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهتون ، شنیدن صداتون و حرف زدن باهاتون بودم . مامانی که نبود  شیطونی نکردین ؟ بابایی رو اذیت نکردین ؟ گرچه مامانی شیطونی هاتون رو هم دوست داره .                                                       این روزها همه مشغول خوندن جزوه ه...
10 مرداد 1390

صبح قشنگتون بخیر

سلام به روی ماهتون . سلام به دست و پاهای کوچولوتون . سلام به چشم های نازتون . خوبین توپول های مامانی؟ خوب خوابیدین ؟ دیروز کلی با بابایی حرف زدیم . ولی هنوز موفق نشدم واسه رفتن بابلسر راضی ش کنم . داره دیر میشه و بابایی هنوز راضی نشده . برام دعا کنید فسقلی ها ! نیمه شعبان مراسم عقد خاله مریمه و من موندم و بابایی که لج کرده و میگه نباید برم . مطمئنم می تونم راضی ش کنم ولی امیدوارم دیر نشه . دیشب به بابایی گفتم نی نی می خوام . گفتم نمی تونم دوری شما فسقلی ها رو تحمل کنم . بابایی میگه زوده . میگه بذار چند وقت بگذره . ولی راستش رو بخواین نمی تونم تحمل کنم . دکتر هم بهم گفته باید شش ماه صبر کنم تا بدنم به حالت اول برگرده ولی مامانی...
10 مرداد 1390

شیطونک ها

دوباره سلام نی نی های من . چطورین شیطونک ها ؟ مامانی دوباره اومد . اون وقتی که رفتم دو تا از همکارام داشتن مشکلاتشون رو با هم حل می کردن البته با صدای بلند . دفعه پیش سعی کردم کمکشون کنم ولی این بار ترجیح دادم ساکت باشم . ترجیح میدم توی محیط کار بشنوم و نشنیده بگیرم ، ببینم و نادیده بگیرم . مثل همیشه می خوام خودم باشم . مهم نیست چی می گن پشت سر آدم ، اگه بخوان می یان به خودم میگن تا مشکلشون رو حل کنم . نمی دونم یه هفته ست چه م شده ؟ حالم خوب نیست . بچه ها میگن ممکنه بخاطر گرما یا میوه های فصلی باشه . هر چه که هست خوب نیست . سرگیجه و حالت تهوع و دل پیچه ! قول میدم زود خوب شم گل پسر و ناز دختر مامان . راستی نی نی های ماما...
10 مرداد 1390

دلم تنگه براتون

سلام کوچولوهای من.صبح قشنگتون بخیر.خوبین فسقلی های من ؟ چند روزه از حالتون بی خبرم . آخه خودم حال جالبی ندارم . امروزم به زور اومدم سر کار .دیروزم که به خودم مرخصی داده بودم . دلم حسابی براتون تنگ شده بود . اول بذارید یه خبر بهتون بدم . دیروز فهمیدم بهار و رضا دارن بچه دار میشن . آقای رضا توی دفتر بیمه بابایی کار می کنه . اونقدر خوشحال شدم که نگو . هم خوشحال شدم و هم دلم گرفت . نزدیک بود اشکم در بیاد . خیلی خودم رو کنترل کردم . هنوزم جای خالی بهدادم تازه ست . چرا فراموشش نمی کنم ؟ تا شما فسقلی های من نیاین هیچی عوض نمیشه . دوباره اشکم در اومد . ناراحت نشید گل های من . مامانی خوبه فقط یه کوچولو غم داره . می دونید بعضی وقتها خدای آسمون...
10 مرداد 1390

روز از نو روزی از نو

سلام کوچولوهای من.سلام به روی ماهتون.خوب خوابیدین؟خوابهای رنگ و وارنگ دیدید؟خواب پری های مهربون ؟ من خزیدم در دل بستر خسته از تشویش و خاموشی گفتم ای خواب ای سر انگشت کلید باغهای سبز چشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامش کولبارت را بروی کودک گریان من بگشا و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی دیروز آخرین روز باشگاه مامانی بود.از هفته دیگه میرم کلاس زبان.همون سطحی که به خاطر اومدن داداشی مجبور شدم نصفه رهاش کنم.مامانی عاشق زبان انگلیسی و بعدش فرانسه ست.بعد از اینکه زبان انگلیسی م کامل شد حتما میرم سراغ فرانسه.اگه وقت کردم دوباره باشگاهم میرم.ولی فعلا زبان رو به باشگاه ترجیح میدم.تازه میخوام نقاشی رو هم ادامه بدم.ا...
10 مرداد 1390

نگاه من

  نگاه من به زندگی ضربه پای کودک است  به توپ سبز و آبی و ... به هر چه درس و مدرسه ست نگاه من به عشق تو تب است و زنجیر و شکست صدای بادی که زد و ... پنجره را شکست و بست                                                           نگاه من به صبح و شب  زمین و چرخش است و باز  عب...
10 مرداد 1390

بهداد مامان

سلام کوچولوهای مامان.سلام به دست و روی نشسته تون.پاشید فسقلی های من ! صبح شده ها . چقدر می خوابید عزیزای مامان . امروز بدجوری دلم هوای داداشتون رو کرده . دلتنگش شدم . اگه بود یه ماه دیگه به دنیا می اومد . روی ماهش رو می دیدم . صدای گریه هاش رو می شنیدم و آرومش می کردم . بغلش می کردم . می بوسیدمش . بهش شیر می دادم . براش لالایی می خوندم . قصه می گفتم ، شعر می خوندم . خدایا چرا پسرم رفت ؟ چرا بهم ندادیش ؟ دلم بدجوری گرفته . دیروز روز خوبی واسه مامانی نبود . سهامم توی بورس افت کرد . با یکی از همکارام بحثم شد . واسه امتحان ممیزی فرآیند سازه گستر هم باید بخونم . فقط قسمت باشگاهش خوب بود . آخه مامانتون به قول بابایی قهرمانه بدن...
10 مرداد 1390

قصه وبلاگ

سلام گلهای مامان . سلام به روی ماهتون . خوبید کوچولوهای من ؟ میخوام امروز قصه درست شدن این وبلاگ رو براتون تعریف کنم . حاضرید ؟ بیاین بشینین کنار مامانی ، سرتون رو بذارین روی زانوهام و به قصه گوش بدید . پارسال روز تولد بابایی علاوه بر کادوی تولدش خبر پدر شدنش رو هم بهش دادم . بقدری خوشحال شد که نگو! بغلم کرد ، بوسیدم ، و مرتب ازم تشکر می کرد بخاطر خبر خوبی که بهش دادم . دوران بارداری مامانی شروع شد . تا چهار ماه حال مامانی خیلی بد بود . دیگه نمی تونستم مرتب بیام سرکار ، توی خونه هم که بودم هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم ، نه نظافت خونه ، نه غذا پختن ، همه کارها به دوش بابایی بود، کسی هم نبود که به دادمون برسه ! وقتی مامان ب...
10 مرداد 1390

سلام فسقلی های مامان

سلام کوچولوهای من . صبح قشنگتون بخیر . مامانی الان شرکتم . این اولین حرف مادرونه با شماست . کلی حرف باهاتون دارم . دلم می خواد همه چیز رو براتون تعریف کنم . یکی یکی همه رو میگم . قول بدید بچه های خوبی باشید ، شیطونی نکنید ، و به حرفهای مامانی گوش بدید تا بتونم همه رو براتون بگم . دوستتون دارم .٤/٤/٩٠ ...
10 مرداد 1390